تبليغاتX
پسر آبی و دختر صورتی
آمار و اطلاعات

  

نویسندگان وبلاگ
- رامین
- سارا

وضعیت مدیر:

لينک هاي ويژه
مطالب قبلی
جستجو در وبلاگ

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

» شیشه عمر

هوالعشق

 

آسمان غمگین بود. نفس صبح از کوچه های تاریک شهر می گذشت.برلب پنجره ی

 

نیمه بازی رسید دختری را دید که با شاخه گلی پژمرده در دست بر روی صندلی کنار

 

شومینه خوابیده بود.نسیم صبح جلوتر آمد و آرام گونه های دختر را نوازش داد. دختر

 

به خود تکانی دادوآرام چشمانش را گشود...

 

به پنجره ی نیمه باز نگاهی انداخت هوا نیمه تاریک بوداز جایش برخاست و به سوی

 

پنجره رفت. پرده هارا کنار زد.درب پنجره را کاملا گشود و اجازه داد تا موهایش در

 

نوازش باد به رقص آیند. چشمانش را بست بار دیگر اتفاقات دیشب در ذهنش نقش

 

بست. ناگهان اشک از چشمانش سرازیر شد.لبهایش را گزیدو با صدای

 

 لرزانی گفت:

 

ای نسیم صبح مرا نیز با خود ببر بگذار که بر بالت نشینم سبک بال و بی پروا تا اعماق

 

آسمان پرواز کنم. مرا ببر تا به جنگ مرگ روم و شیشه ی عمر معشوقه ام را از او

 

پس بگیرم...

 

جملات آخر را با ناله و فریاد گفت و از اعماق قلب آتشینش گریست...

 

برگشت و برروی تخت نگاهی انداخت پسر با صورتی بیرنگ لبهایی کبود و با

 

 چشمانی باز

 

به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود ...

 

او دیگر نبود... او مرده بود.

 

***********************************************************

می دونم داستان مبهمی بود اما...امیدوارم شیشه ی عمر معشوقه

 

هاتون هیچ وقت نشکنه ...

 

شاد و خرم باشید نظر یادتون نره

 

  نويسنده: سارا  تاریخ: جمعه هشتم خرداد 1388  موضوع:    لینک ثابت