تبليغاتX
پسر آبی و دختر صورتی
آمار و اطلاعات

  

نویسندگان وبلاگ
- رامین
- سارا

وضعیت مدیر:

لينک هاي ويژه
مطالب قبلی
جستجو در وبلاگ

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

» توجه توجه
سلام به همه کسایی که میان تو وب ما ....

خواستم بگم که مطلب قبلی رو من نوشته بودم نه رامین در ضمن قصد من از نوشتن این مطلب توهین به هنرمند جهانیمان نبود( چون خودم یکی از طرفداراش بودم و دوسش داشتم نمیدونم چرا بعضیا بدبینن و از جنبه های بد نیگا میکنن )

در ضمن خطاب به کسی که فکر میکنه ما سطحی فکر میکنه بگم که ما همچین آدمی نیسیم که اگه بخوایم آپ کنیم بدون فکر و اطلاعات کافی اونو بنویسیم . اینو بدونین هر کسی یه نظر متفاوت داره ...

زیبییی خیلی چیز خوبیه اما بهتره به جای زیبایی ظاهر به فکر زیبایی اخلاق و رفتار باشین بای

  نويسنده: سارا  تاریخ: چهارشنبه دهم تیر 1388  موضوع:    لینک ثابت    
» نامه ی دختر صورتی

 رامین عزیزم :

 

عشق را از شمعی آموختم که تا آخرین لحظه ی زندگی برای معشوقه ی خویش گریست ...

 

عشق را ازپروانه ای اموختم که در راه عشق خود جان باخت ..

 

اما من نه مثل پروانه بودم نه مثل شمع. نه زیبایی  ماه را داشتم نه

 

جذا بیت خورشید را. نه معرفت  غم را داشتم و نه محبت

 

بهار را ...

 

اما با این وجود تو با من سوختی و ساختی

 

پس در حقیقت عشق را از تو اموختم ....

 

تو بودی که به من آموختی :

 

من  + تو  ---- >  ما

 

 از اعماق قلب صورتیم دوووووووووووووستت داااااااااااارم

 

دوستدارت: دختر صورتی

 

امضاء:

  نويسنده: سارا  تاریخ: دوشنبه یازدهم خرداد 1388  موضوع:    لینک ثابت    
» شیشه عمر

هوالعشق

 

آسمان غمگین بود. نفس صبح از کوچه های تاریک شهر می گذشت.برلب پنجره ی

 

نیمه بازی رسید دختری را دید که با شاخه گلی پژمرده در دست بر روی صندلی کنار

 

شومینه خوابیده بود.نسیم صبح جلوتر آمد و آرام گونه های دختر را نوازش داد. دختر

 

به خود تکانی دادوآرام چشمانش را گشود...

 

به پنجره ی نیمه باز نگاهی انداخت هوا نیمه تاریک بوداز جایش برخاست و به سوی

 

پنجره رفت. پرده هارا کنار زد.درب پنجره را کاملا گشود و اجازه داد تا موهایش در

 

نوازش باد به رقص آیند. چشمانش را بست بار دیگر اتفاقات دیشب در ذهنش نقش

 

بست. ناگهان اشک از چشمانش سرازیر شد.لبهایش را گزیدو با صدای

 

 لرزانی گفت:

 

ای نسیم صبح مرا نیز با خود ببر بگذار که بر بالت نشینم سبک بال و بی پروا تا اعماق

 

آسمان پرواز کنم. مرا ببر تا به جنگ مرگ روم و شیشه ی عمر معشوقه ام را از او

 

پس بگیرم...

 

جملات آخر را با ناله و فریاد گفت و از اعماق قلب آتشینش گریست...

 

برگشت و برروی تخت نگاهی انداخت پسر با صورتی بیرنگ لبهایی کبود و با

 

 چشمانی باز

 

به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود ...

 

او دیگر نبود... او مرده بود.

 

***********************************************************

می دونم داستان مبهمی بود اما...امیدوارم شیشه ی عمر معشوقه

 

هاتون هیچ وقت نشکنه ...

 

شاد و خرم باشید نظر یادتون نره

 

  نويسنده: سارا  تاریخ: جمعه هشتم خرداد 1388  موضوع:    لینک ثابت    
» انتظار
به نام خدا

 

چه غمگین است لحظاتی که با عشق انس گرفتی را با

اشک چشمانت سپری کنی...

 

راامین کجایی تو؟؟؟؟؟

 

کجایی ؟؟؟؟؟ کجایی؟؟؟؟؟

 

؟؟؟


؟؟


؟


خیلی سخته که آدم انقد دلش پر باشه اما تا بخواد

بنویسه هیچی تو ذهنش نیاد ...

 

همش ورقه های سفیدت رو خط خطی و پاره کنی...

 

وقتی که  نیاز به عشق رو داشته باشی وقتی وابسته

باشی وقتی یه چیز توی وجودت بیقراری می کنه ...

 

انتظار...

 

من انتظار رو به رنگ نارنجی میبینم چون مثل برگ

درختهای پاییزیه که تو فصل خزان در انتظار سبز شدن

دوباره زرد و خورد میشن ...

 

شایدم  مثل یه آدمی مثل خودم که با اومدن فصل پاییز

دلم می گیره و غمگین میشم ...

می دونم الان فصل پاییز نیست ...

 

اما فصل سبز بهاری هم برام مثل یه پاییز سرد و غم

انگیزی شده ...

 

من الان نمی دونم دارم چی می نویسم شاید بعدها به

نوشته هام بخندم ...

 

اما حس غریب انتظار توی وجودم بیقراری می کنه ...

 

مثل پاییز

 

مثل برگ

 

مثل خزوون

 

 

ادامه مطلب ...

  نويسنده: سارا  تاریخ: یکشنبه سوم خرداد 1388  موضوع:    لینک ثابت    
» احساس
عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني

 

دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم

 

درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني

 

گوش خواهم داد بي هيچ سخني

 

در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني

 

در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي

 

اينگونه شايد احساسم نميرد

ادامه مطلب ...

  نويسنده: سارا  تاریخ: پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  موضوع:    لینک ثابت    
» باورم کن!!!

باز می خواهم بنویسم....

 

دوست دارم همچون همیشه با قلم قرمز رنگی از خون خودصفحه بی خط رویاهایم را خط خطی کنم.

 

ای کاش از این جا تا قلب تو راهی بود تا می توانستم قلبت را به تسخیر کشم...

 

وای کاش همچون قاصدک بر بال باد نشینم تا مژده عشق بر تو گویم...

 

من بی رنگ تر از اشکی هستم که از مژگانت جاری می شود.پاک تر از احساسی هستم که یخواهی

 

آن را حس کنی!!!

 

شب هایت جاویدان و روزهایت پرشور باد.ای کسی که چون الماس بر حلقه طلایی رنگ وجودم

 

می درخشی...

 

تنها.....

 

تنها....

 

باورم کن!!!

دختر صورتی

  نويسنده: سارا  تاریخ: جمعه بیست و پنجم بهمن 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» یه شعر....

دلم گرفته بازم هوای گریه داره...

انگاری قلب خستم برام یه هدیه داره

 

دلم به لرزش اومد که ناگهان شکستم

خودم شدم باعث این رنج قلب خستم

 

تنها شدم دوباره منو  یه قلب  زخمی

روزام همش سیاهه دیگه نداره رنگی

 

اشکای دونه دونم روگونه هام جاری شد

دلم برای برگشت به عهد خود راضی شد

 

منی  که عاشقونه  برای  تو  شکستم

زنجیرعهد و پیمان برای خود گسستم

 

می خوام بگم که اینبار منم که با تو هستم

منم  که   گر  نباشی  بی تو  تباه و خستم

 

 

سلام عزیزان چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب می کنین؟؟؟؟

نه بابا خود خودمم (دختر صورتی)این شعر از خودمه و تقدیمش می کنم به رامین(پسر آبی)

  نويسنده: سارا  تاریخ: چهارشنبه دوم بهمن 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» احساسی ترین متن عمرم

احساساتی ترین متن عمرم...

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

 

تو

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..

می بینی دیگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

 

خوشگل شدیاااا

 

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

  نويسنده: سارا  تاریخ: شنبه بیست و ششم مرداد 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» زیباترین زیباترین زیباترین نوشته ها

هر موقع خواستم بنويسم نتونستم همش با ورقه هاي سفيدي روبه رو مي شدم كه رو اونها خط خطى

شده بوداما اينبار مي خوام ساده و روون بنويسم . عشق يه چیزه قشنگه خدادادیه که تو دل همه ی ما جا

داره درواقع بزرگترین نیاز آدماست.آدم وقتی تو زندگی عشقو داشته باشه احساس می کنه همه چیز رو

 داره !حتی اگه زیر سقفه چوبی زندگی کنه یا شکمش با نون خشک سیر بشه .اما عشق دو نفر نسبت به

 هم با همه ی اینها فرق می کنه. وقتی یه نفر کسی رو دوست داره . با اون بودن رو دوست

داره .حتی اگه تو جهنم باشه !!!عشق یعنی دو دلی .!( به قول معروف:عاشقی دودل می خواهد ... دلی که

دوستش بداری و دلی که دوستت بدارد.!)اصل عاشقی همینه !!! آدم وقتی کسی رو دوست داشته باشه

 که هیچ اعتنایی نسبت به احساساتی که بهش داری نداشته باشه زندگی واسش معنی نداره!اون موقع

 دیگه مرگو می خوادو تمام لحظاتش حروم شده.اما وقتی که دو نفر همدیگرو دوست داشته باشن

احساسات هم رو می دونن و به همدیگه احترام می زارن. عشقشون نسبت به هم بیشتر می شه و تا

 زنده ان می خوان با هم باشن!اما بعضی وقتها مانع هایی براشون وجود داره که نمی شه با هم باشن

نمیشه وجود هم رو کنار هم احساس کنن.نمیشه با هم باشن (این یعنی یه ضد حال واقعی)با هم بودن

رو تو خواب و خیال حس می کنن... اما عاشقی یعنی نیاز. آدمی که عاشق باشه نیازش و درمان دردش

 همون معشو قه ای هست که تمام زندگیشه!اینجاس که عشق کنار هم رو از خدا می خوان اون وقته که

 فقط خدا چاره ی این دوتا رو می دونه فقط خداست که می تونه دوتا دل رو به هم پیوند بده ....پس

سلطان همه ی عاشقای دنیا همونیه که اون بالاها تو آسمونا بین ابرها خونه داره.همونی که به یه چشم

به هم زدن دل آدما رو عاشق میکنه.همونی که تنهای تنهاست درد تنهایی رو می دونه دوس نداره تنها

 باشیم و به خاطر همین مارو عاشق می کنه.البته عشق دو طرفه!!!

 

اگه به کسی دل بستین که هیچی از احساستون نمی دونه ازاون دل بکنین اگه نتونسین از خدا بخواین اون

 کمکتون می کنه... .

 

و درآخر می خوام بگم خدا کنه همه ی عاشقا به عشقشون برسن.هیچ کدوم دردو زجر جدایی نسیبشون

نشه... .

خدا کنه اون دوتا عاشقی که همدیگه رو دوست دارن( اما... یه دیوار بینشون مانع شده)بتونن با هم

باشن.تا بتونن گرمی دستهای همدیگرو حس کنن...تا اینکه مال هم بشن

 

شمام دعا کنین !!!!!!!!!

 

الهی به عشقم برسم( آمین )

  نويسنده: سارا  تاریخ: چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» تو نیستی

تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو ، در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو ، در برق شيشه ها ؛ پيداست
چگونه جاي تو ، در جان زندگي سبز است

تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من

چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ، ترا شناخته ام

به خواب مي ماند

تنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست ،از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه در اين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ، ياد همه چيز را رهاكرده است

  نويسنده: سارا  تاریخ: جمعه یازدهم مرداد 1387  موضوع:    لینک ثابت