تبليغاتX
پسر آبی و دختر صورتی
آمار و اطلاعات

  

نویسندگان وبلاگ
- رامین
- سارا

وضعیت مدیر:

لينک هاي ويژه
مطالب قبلی
جستجو در وبلاگ

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

» نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم .. بدون تو ..

به احساس غمگین خواستن تو .. به اون غم .. قسم ..

به تک تک ظلم های این زمانه قسم ..

تو برای منی .. من برای تو ..

ستمگر به هر ستم تو قسم ..

 

تو دلم آتیش زدی در فصل بارون ..

                             نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم ..  بدون تو ..

تو به من زخمهای زدی .. که نمی خوام مرحمشون کنم ..

نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم ..  بدون تو ..

 

در دلم خواهشم هام می میرن .. با مردن هر کدوم .. جوون رو می گیرن ..

زهر جدایی رو نمی خوام بخورم ..

نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم ..  بدون تو ..

 

این فصل خاطرات تو .. یاد اون حرفهای عاشقونه ..

با فراموش شدن این خاطرات ما دیگه هیچ وقت به هم نمی رسیم .. نمی خوام .. نمی خوام ..

نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم ..  بدون تو ..

 

تو به من زخمهای زدی .. که نمی خوام مرحمشون کنم ..

نمی خوام زنده باشم .. نمی خوام زنده باشم ..  بدون تو ..

  نويسنده: رامین  تاریخ: یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» بهترین بهانه ی دوست داشتن

تو اتفاق منی بهترین بها نه ی عشق


     تولحظه سازمنی حس شاعرا نه ی عشق


          تویی که از نفست بوی صبح می آید


               هوای روشن امید در کرا نه ی عشق


                    سبد سبد غزل از نام تو شکوفا شد


                        واین شروع قشنگی است ازترانۀ عشق


                             تو مثل حادثه هستی تمام باور من


                                  میان این همه تردید در زما نه ی عشق


                                       بهارمن تویی ای بهترین بها نه ی سبز


                                            که ازتو تازه شود فصل جاودانه ی عشق


                                                تمام هستی من چشم شاعرا نه ی توست


                                                          که اتفاق منی بهترین بها نه ی عشق

 

  نويسنده: رامین  تاریخ: یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» وقتی عاشق شدی پس ترس واسه چی .. ؟

هر انسان در دنیا یک بار محبت می کنه .. با این درد زندگی می کنه و با این درد می میره ..

 

وقتی عاشق شدی پس ترس واسه چی  .. ؟

 

عاشق شدی .. دزدی که نکردی .. چرا در تنهایی آه می کشی ..

 

وقتی عاشق شدی پس ترس واسه چی  .. ؟

 

امروز می گم راز دلم رو ..  حتی اگه روزگار بگیره زندگی مو

 

مرگ همونه که دنیا ببینه .. با خودخوری چه مرگی ..

 

تمنای اون در دلم هست .. پروانه در این محفل باقی می مونه ..

 

با عشق زندگی با عشق مرگ .. دیگه من چی می خوام ..

 

وقتی عاشق شدی پس ترس واسه چی  .. ؟

 

عشق من نابود نمی شه .. چون هر چهار طرف هست نظاره اون ..

 

وقتی عشقم از خدا قایم نیست .. از بنده هایش چرا پنهان کاری ..

 

  نويسنده: رامین  تاریخ: یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» عاشقم..و عاشقم باش

  نويسنده: رامین  تاریخ: جمعه بیست و چهارم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» عشق ... عشق ... عشق ...

عشق ... عشق ... عشق ...

می بینی چه قدر کلمه برات تکراری شده

قبلا گفته بودم

بازم می خوام بگم

از سه حرف "ع" ، "ش" ، "ق" تشکیل شده

اما این فقط نوشتشه که سه حرفه

خوندنش نمی دونم چند واجه

آیا به جرات می تونی بگی معنیش تو همین چند و اجه؟؟

یا تو این چند حرفه؟؟؟

به خدا که نمی تونی

از رو لج بازی نگو

ارضشو داری واقعیتشو بگو

دیدی نمی تونی

پس بی خودی لج بازی نکن

آره ...

عشق یعنی دوست داشتن

عشق یعنی کینه و نفرت

عشق یعنی زندگی

عشق یعنی مرگ

عشق یعنی فداکاری

عشق یعنی از خودگذشتگی

عشق یعنی ...

تا کی بخوام ادامه بدم

می دونم هر چی بخوام ادامه بدم بازم هست که بگم

بازم نمی تونم تا آخرشو بگم

 پسر آبی و دختر صورتی

بازم به یه راهی می رسم که "ه" خودشو از دست داده

این "ه" کجا رفته؟؟؟

به خدا نمی دونم

ولی اون چی که می دونم این را دگه به "ه" نمی رسه و همچنان ادامه داره

 پسر آبی و دختر صورتی

یا اینکه تو دریایی شنا کنی که بی کران باشه

هر چه قدر شنا کنی می بینی ساحلی وجود نداره

تو این دریا تا دلت بخواد شنا کن

اما مطمئن باش ساحلش نمی رسی

چون ساحلی وجود نداره که بخوای بهش برسی

پس چه طوری می خوای بهش برسی؟؟

چه طوری می خوای انتهای این دریا رو پیدا کنی؟؟

مگه ممکنه چیزی رو که وجود نداره رو پیدا کنی؟؟؟

...

 پسر آبی و دختر صورتی

عشق هم مثه همین راه بدون "ه"

عشق یعنی همین دریای بی کران

آره

با اینکه غیر از دلتنگی و غم تو دلت نمی زاره بازم می گم

زیباست

تا دچارش نشی نمی تونی درکش کنی

نمی تونی لذتشو ببری

اما وقتی بهش دچار می شی دگه اونوقته که می بینی نمی تونی ازش جدا شی

یه جورایی میبینی که دگه جدا شدن ازش محاله

...

فکر کنم زیادی طولش دادم

اما مطمئن باشین که من نتونستم یه قطره که هیچ یه اتم از این قطره دریای عشق رو براتون بگم

 

  نويسنده: رامین  تاریخ: جمعه بیست و چهارم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» لب عاشقونه

  نويسنده: رامین  تاریخ: سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» دختر

  نويسنده: رامین  تاریخ: سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» یکی بود یکی نبود

یکی بود و یکی نبود من بودم و تو نبودی

اون که بود من بودم و اون که نبود تو بودی

اون که عاشق بود من بودم و اون که معشوق بود تو بودی

اون که احساس داشت من بودم و اون که بی احساس بود تو بودی

اون که قلبش می تپید من بودم و اون که قلبش سنگی بود تو بودی

اون که فراموش نکرد من بودم و اون که از یاد برد تو بودی

اون که صدات می کرد من بودم و اون که نمی شنید تو بودی

اون که نگاه می کرد من بودم و اون که چشماشو می بست تو بودی

اون که غم داشت من بودم و اون که شاد بود تو بودی

اون که زجر می کشید من بودم و اون که آسوده تو بودی

اون که چشماش بارونی بود من بودم و اون که بارونو ندید تو بودی

اون که ایستاد من بودم و اون که رفت تو بودی

اون که می خواست من بودم و اون که نمی خواست تو بودی

اون که تنها بود من بودم و اون که تنها نبود تو بودی

اون که جسم بود من بودم و اون که روح بود تو بودی

من دیگه نیستم ....... نه عاشق , نه با احساس , نه هیچ چیزه دیگه .......

اون که توم نشد من بودم و اون که تموم شد تو بودی

 

 

گفتم ناگفته نزارم که این نوشته رو فقط جهت زیبا بودنش آپ کردم و هیچ مقصودی از این اپ جز

 

بالا رفتن آمار  آپام نداشتم.!.‍!.!.!.!.‍!.!.!.

ادامه مطلب ...

  نويسنده: رامین  تاریخ: سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» عشق تو

به تو که بهترینی ...

به تو که زیباترینی ...

به تو که صادقترینی ...

به تو که خودت هم می دونی ...

زیبایی رو تو دلم می خونی ...

صداقت رو تو دلم می روونی ...

عشق رو تو دلم زمزمه می کنی ...

آه ...

آه ...

آه ...

که چه گویم زتو ...

خودت اینو هم خوب می دونی ...

که من ...

ز عشق تو نوشم این شراب را ...

به عشق تو بویم هوا را ...

از عشق تو رویم این خاک را ...

آره!!!

به راستی که ز عشق تو و به عشق تو ...

خوانم این غزلها را ...

الان زجواب من چه گویی؟؟؟

توانم بمانم بی تو روزی این دیار را؟؟؟

پسر آبی و دختر صورتی

  نويسنده: رامین  تاریخ: جمعه هفدهم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» تصاویر زیبا از ونیز 3

ادامه مطلب ...

  نويسنده: رامین  تاریخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» kiss lover photo

  نويسنده: رامین  تاریخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» تصویر زیبایی از آبشار

  نويسنده: رامین  تاریخ: دوشنبه سیزدهم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» بوسه... بوسه kiss

  نويسنده: رامین  تاریخ: چهارشنبه هشتم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» بوسه

  نويسنده: رامین  تاریخ: سه شنبه هفتم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت    
» نوشته سر ساعت فیزیک

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟

ایشالله که جوابش آرست (اگه اینطوره خدا رو شکر ... اگه اینطور نیست ایشالله زود خوب بشین)

اینم نوشته ای که روز شنبه داشتم می نوشتم برا وبلاگ که حسابی ضایعم کرد :

 

الان خوب می دونی اگه من دارم این خودکارو حرکت می دم همش به عشقت

آخه خوب مید ونی که هر جا یی باشم تنها فکرم تویی

پس الانم با حس وجود روحت کنارم اینو دارم برات می نویسم ...

داره می گذره این روزا

ما هم عادت به دوری

عادت به اینکه خیلی کم هم دگه رو می بینیم

یادش بخیر تابستون...

بهترین لحظاتمو داشتم می گذروندم

وای چه قدر دلم می گیره وقتی یادش می افتم

البته باز خوشحالم

الان می دونی من وسط درس فیزیک (البته وسط که نه تازه اولاشه) دارم اینو برات می نویسم

نه !!!! فکر نکنی درس رو گذاشتم کنار

بچه ها دارن می رن پای تخته سؤالا رو حل می کنن

من که این روزا شدم بچه درس خون

همه رو تو خونه نوشتم

فقط یه نگاهکی می کنم که درسته یا نه و باز می یام نوشته رو کامل کنم

الان که دارم می نویسم احساس خیلی خوبی داره بهم دست می ده

معلومه دگه ... وقتی احساست خوب باشه می تونی به نحو احسن درستو یاد بگبری

پس الان ازم دلگیر نشو که چرا تو این ساعت ، یعنی وسط ساعت فیزیک دارم اینو می نویسم

می خوام با استعداد و فهمی کامل وقتی معلم می خواد درسو شروع کنه حاضر باشم

الان همونی شدم که دبیر ادبیاتمون بهم می گه شدم عالم رؤیا (دبیر ادبیات با این اسم منو خطاب می کنه)

جسمم تو کلاسه ولی روحم و حواسم یه جا دگست

(تا اینجاشو که نوشتم یه اتفاق بدی برام افتاد)

الان ساعت دین و زندگی هستیم

این ساعت دگه خودت می دونی

همش چرت و پرت (منظورم چیزای تکراری با ...)

خوب دگه بهترین فرصت برا ادامه دادن نوشته

دبیر معارف دگه ... لازم نیست به همه بگم خودت که می دونی

به هر کی چیزی بگه مطمئن باش به من یکی چیزی نمی گه

وای ...

هر چی دارم فکر می کنم چی بنویسم یادم نمی یاد

اصلا اون اتفاقی که تو ساعت فیزیک برام افتاد دگه فکری تو سرم نزاشته

الان هر چی می خواستم بگم یادم رفت

اون اتفاق بده هم اینه که دبیر فیزیک نوشتمو دید

آخه از بس که تو فکر بودم حواسم نبود که درس شروع شده بود

دبیر فیزیک هم منو دید و نوشتمو کامل خوند (البته تا اونجایی که نوشته بودم)

یه نگاهی تو چشام کرد (چه ضایع شده بودم)

ولی به روی خودش نیاورد

هیچکی تو کلاس نفهمید چی چی شده

از معلم فیزیک همینو خوشم می یاد (که هیچکی رو ضایع نمی کنه)

البته سال اول یه خاطره بد از درس فیزیک دارم

اگه یادم نرفت تو آپ بعدی می گم

خوب دگه والسلام ببینم این دبیر معارف امروز چه قصه هایی می خواد برا خودش ببافه

یه چی درباره سوسمار تو کشورای شرقی می گفت

الان پس من بگوشم...................

 

  نويسنده: رامین  تاریخ: جمعه سوم آبان 1387  موضوع:    لینک ثابت